خرید بک لینک
سلام. احسان بازم اخلاقش خیلی خوب شده. معمولا بعد از یه دعوای درست و حسابی روال زندگی برمیگرده به حالت عادی ش! مهربونه. انصافا دارم میبینم همه تلاشش و داره میکنه که منو خوشحال نگه داره. 3 و نیم کیلو اضافه کردم. شدم 43.5 ! خیلی زیاده نه؟ تازه الان دارم حس میکنم که زندگی ینی چی. خدا رو شکر همه چی روبه راهه. وقتی حالش خوبه و مهربونه و میخنده بهترین فرصت برای بیان خواسته هاست. چند روز پیش بود فک کنم جمعه بود. از خواب بیدار شدیم ولی هنوز دراز کشیده بودیم رو تخت. چشماشو باز کرد خندید گفت سلام صب بخیر. خیلی عادی گفتم صب تو هم بخیر.( بدون لبخند ولی نه بداخلاق ) شب قبلش خواب بد دیده بودم. گفت خوبی؟ تو فکر چیزی هستی؟ خندیدم گفتم نه. خواب بد دیدم. گفت بیخیال پاشو صدقه بذار فکرتو درگیر نکن. گفتم احسان گفت جانم گفتم میدونی تو فکر چیم؟ گفت چی گفتم فقط خواهشا عصبانی نشو. خندید گفت بی انصاف. گفتم تو فکر بچم. این که اگه ما بچه دار بشیم باید من ماهای آخر توقف طرح بزنم. ینی حقوق دیگه تا یه مدت بی حقوق. الانم که باید حدود 1.5 میلیون قسط بدیم. من این دو تومن رو که درمیاره بالاخره یه کمک خرجه برامون. اگه من نرم سرکار تو باید 1.5 قسط بدی. پول آب و برق و گاز و این هم هست. خرج خورد و خوراکمون کم کم 500 تومن میشه. بگو این 2 تومن. خرج ویزیت دکتر و خرج زایمان و بیمارستان و بعدش خرج بچه و هزار تا چیز دیگه مثل و

برچسب: نویسنده: دانیال محمودی تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 23:07

حالم خوب نیست. دوباره وزن کم کردم. شدم 40 کیلو. سه روز پیش همه خونه مامانجونم دعوت بودن واسه ناهار. ولی طبق معمول چون خالم و شوهرش اونجا بودن ما نرفتیم. اصلا حتی به ما نگفتن بیاید چون میدونستن نمیریم. البته کسی از موضوع خبر نداره بجز مامانم اینا. ولی هر دفه که دعوت کردن به یه بهونه ای از زیرش در رفتم. خیلی ناراحتم. اون روز خاله به من تلفن زد. منم جواب ندادم. نمیخوام تا احسان دلش باهاشون صاف نشده ارتباطی داشته باشیم. چون میدونم اگه بفهمه لج میکنه و دیگه کار خیلی سختتر از اینا میشه. چند روز پیش مامان باهام حرف زد و گفت شوهر خالت گفته خدا شاهده اگه من با سارا حرف زدم یا بگو بخند کردم فقط و فقط واسه این بوده که اونو عین خواهر زادم روفیا میبینم. اصلا قصدی نداشتم از این کارا. من میدونم که قصدی نداشته. اینو باید احسان بفهمه خلاصه بعدا که به احسان گفتم خاله زنگ زده زور فکرش رفت سمت مامانم که حتما اون بهش گفته زنگ بزن. ولی کار مامان نبود. بعدش من کلی گریه کردم و گفتم که میخوام با خالم ارتباط داشته باشم. گفت سارا هرکاری بگی میکنم ولی این کار نه. نمیتونم ببخشم که یکی به زنم چشم بد داشته باشه. هیچ وقت دیگه نه میخوام ببینمشون نه تو باید ببینیشون. ناراحتم. صبونه نخوردم. ناهار هم دو لقمه. یه گرم یه گرم اضافه میکنم بعد یهو 4 کیلو کم میکنم. بعدا مامان تو تلفن بهم گفت خونه مامانجون اینا که بوده خاله

برچسب: نویسنده: دانیال محمودی تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 23:07

صفحه بندی